تبليغاتX
خانه تنهایی

خانه تنهایی

به سراغ من اگر می آیید...

 

ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی

 

تو بمان با دگران وای به حال دگران

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 9:5  توسط فرهاد  | 

 

شادی را دلیل باش ٬ نه شریک

 

غم را شریک باش ٬ نه دلیل

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 10:47  توسط فرهاد  | 

درسی که آرتور اشي به دنیا داد

قهرمان افسانه اي تنيس ويمبلدون (Arthur Ashe) آرتور اشي به خاطر خون

آلوده اي كه درجريان يك عمل جراحي درسال ۱۹۸۳دريافت كرد به بيماري ايدز مبتلا

شد ودربسترمرگ افتاد او ازسراسر دنيا نامه هائي از طرفدارانش دريافت كرد.

يكي از طرفدارانش نوشته بود :  

چراخدا تورا براي چنين بيماري دردناكي انتخاب كرد؟

آرتور در پاسخش نوشت :  

دردنيا  ۵۰ ميليون كودك بازي تنيس را آغاز مي كنند

 ۵ميليون ياد مي گيرند كه چگونه تنيس بازي كنند

۵۰۰هزارنفر تنيس رادرسطح حرفه اي يادمي گيرند

۵۰هزارنفر پابه مسابقات ‏مي گذارند ۵هزارنفر سرشناس مي شوند

۵۰ نفربه مسابقات ويمبلدون راه پيدامي كنند

۴ نفربه نيمه نهائي مي رسند و دونفر به فينال

وآن هنگام كه جام قهرماني را روي دستانم گرفته بودم

هرگز نگفتم خدايا چرا من؟

وامروز هم كه ازاين بيماري رنج مي كشم هرگز نمي توانم بگويم خدايا چرا

من؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت 8:54  توسط فرهاد  | 

 

یک شرکت بزرگ قصد استخدام یک نفر را داشت. بدین منظور آزمونی برگزار کرد که یک پرسش داشت. پرسش

این بود:

شما در یک شب طوفانی در حال رانندگی هستید. از جلوی یک ایستگاه اتوبوس می‌گذرید. سه نفر داخل

ایستگاه منتظر اتوبوس هستند، یک پیرزن که در حال مرگ است. یک پزشک که قبلاً جان شما را نجات داده

است. یک خانم یا آقا که در رویاهایتان خیال ازدواج با او را دارید. شما می‌توانید تنها یکی از این سه نفر را سوار

کنید. کدام را انتخاب خواهید کرد؟ دلیل خود را شرح دهید. پیش از اینکه ادامه حکایت را بخوانید شما نیز کمی فکر

کنید!

قاعدتاً این آزمون نمی‌تواند نوعی تست شخصیت باشد زیرا هر پاسخی دلیل خودش را دارد:

پیرزن در حال مرگ است، شما باید ابتدا او را نجات دهید. هر چند او خیلی پیر است و به هر حال خواهد مرد..

شما باید پزشک را سوار کنید، زیرا قبلاً جان شما را نجات داده است و این فرصتی است که می توانید جبران

کنید. اما شاید هم بتوانید بعداً جبران کنید.

شما باید شخص مورد علاقه تان را سوار کنید، زیرا اگر این فرصت را از دست دهید ممکن است هرگز قادر نباشید

مثل او را پیدا کنید..

از دویست نفری که در این آزمون شرکت کردند، شخصی که استخدام شد دلیلی برای پاسخ خود نداد. او نوشته

بود: سوئیچ ماشین را به پزشک می‌دهم تا پیرزن را به بیمارستان برساند و خودم به همراه همسر رویاهایم منتظر

اتوبوس می‌مانیم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت 8:33  توسط فرهاد  | 

 

ساعتي در خود نگر تا كيستي                   از كجائي وز چه جائي چيستي

 

در جهان بهر چه عمري زيستي                 جمع هستي را بزن بر نيستي

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت 8:28  توسط فرهاد  | 

 بمون با من گل تشنه

 

ببین دل بستن آسونه

 

ولی دل کندن عاشق

 

مثله دل کندن از جونه

 

چراغ گریه روشن کن

 

شب دلشوره و رفتن

 

کنار این شب زخمی

 

بمون بامن، بمون با من

 

ببین امشب به یاد تو

 

فقط از گریه می بارم

 

حلالم کن تو می دونی

 

دل بی طاقتی دارم.....

 

تماشا کن، صدایی که

 

به دست بادها دادی

 

تماشا کن، چراغی که

 

 به تاریکی فرستادی

 

میون رفتن و موندن

 

کنار تو گرفتارم

 

تن بی سر، سر بی تن

 

نگو... دست از تو بردارم

 

اگه بعد از تو می مونم

 

اگه بعد از تو می پوسم

 

خداحافظ... خداحافظ...

 

تورا با گریه می بوسمممم...

 

خداحافظ... خداحافظ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت 7:56  توسط فرهاد  | 

 

ساقیا امشب صدایم با صدایت ساز نیست

 

یا که من بسیار مستم٬یا که سازت ساز نیست

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 8:23  توسط فرهاد  | 

 

مرد را اگر دردی باشد خوش است

 

درد بی دردی علاجش آتش است

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت 15:5  توسط فرهاد  | 

 

با من که شکسته ام کمی راه بیا

 

بالی بگشا و گاه و بیگاه بیا

 

آزرده مشو٬ بیا گناه از من بود

 

گفتم که مقصرم تو کوتاه بیا

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 10:17  توسط فرهاد  | 

 

یک روز کارمند پستی که به نامه هایی که آدرس نامعلوم دارند رسیدگی می کرد

متوجه نا مه ای شد که روی پاکت آن با خطی لرزان نوشته شده بود نامه ای به خدا !

با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند.

در نامه این طور نوشته شده بود :

خدای عزیزم بیوه زنی 83 ساله هستم که زندگی ام با حقوق نا چیز باز  نشستگی می

 

گذرد .دیروز یک نفر کیف مرا که صد دلار در آن بود دزدید.

این تمام پولی بود که تا پایان ماه باید خرج  می کردم.

یکشنبه هفته دیگر عید است و من دو نفر از دوستانم را برای شام دعوت کرده ام.

اما بدون آن پول چیزی نمی توانم بخرم. هیچ کس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم.

تو ای خدای مهربان تنها امید من هستی به من کمک کن...

کارمند اداره پست خیلی تحت تاثیر قرار گرفت و نامه را به سایر همکارانش نشان داد.

نتیجه این شد که همه  آنها جیب خود را جستجو کردند و هر کدام چند دلاری روی میز

گذاشتند.

در پایان 96 دلار جمع شد و برای پیرزن فرستادند...

همه کارمندان اداره پست از اینکه توانسته بودند کار خوبی انجام دهند خوشحال بودند.

عید به پایان رسید و چند روزی از این ماجرا گذشت.

تا این که نامه دیگری از آن پیرزن به اداره پست رسیدکه روی آن  نوشته شده بود:

نامه ای به خدا !

همه کارمندان جمع شدند تا نامه را باز کرده و بخوانند.

مضمون نامه چنین بود :

خدای عزیزم. چگونه می توانم از کاری که برایم انجام دادی تشکر کنم .


با لطف تو توانستم شامی عالی برای دوستانم مهیا کرده وروز خوبی را با هم بگذرانیم.

من به آنها گفتم که چه هدیه خوبی برایم فرستادی...

البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان اداره پست آن را برداشته اند.... !!!!!!


 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 9:29  توسط فرهاد  | 

 

در کوی نیک نامان ما را گذر ندادند

 

گر تو نمی پسندی تغییر ده قضا را

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم مهر 1387ساعت 10:3  توسط فرهاد  | 

 

یه روز بهش گفتم چقدر دوستم داری ؟

گفت: اگه بگی بمیر میمیرم!

خواستم امتحانش کنم حالا یک عمره که تنهام!!!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 9:56  توسط فرهاد  | 

 

روزها گذشت و گنجشك با خدا هیچ نگفت
 
فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت :
 
می اید ، من تنها گوشی هستم كه غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام كه
 
دردهایش را در خود نگه می دارد و سر انجام گنجشك روی شاخه ای از درخت دنیا
 
نشست .
 
فرشتگان چشم به لبهایش دوختند ، گنجشك هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود
 
" با من بگو از انچه سنگینی سینه توست ." گنجشك گفت " لانه كوچكی داشتم،
 
ارامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی كسی ام . تو همان را هم از من گرفتی .
 
 این توفان بی موقع چه بود ؟ چه می خواستی از لانه محقرم ؟ كجای دنیا را گرفته
 
بود ؟ و سنگینی بغضی راه بر كلامش بست. سكوتی در عرش طنین انداز شد .
 
فرشتگان همه سر به زیر انداختند.
 
خدا گفت " ماری در راه لانه ات بود . خواب بودی . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون
 
كند.انگاه تو از كمین مار پر گشودی . گنجشك خیره در خدایی خدا مانده بود.
 
خدا گفت " و چه بسیار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به
 
 دشمنی ام بر خاستی. اشك در دیدگان گنجشك نشسته بود . ناگاه چیزی در
 
درونش فرو ریخت. های های  گریه هایش ملكوت خدا را پر كرد....
 


+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 10:49  توسط فرهاد  | 

 

گر از یادم رود عالم تو از یادم نخواهی رفت

 

به شرط آنکه گه گاهی تو هم از ما کنی یادی

 

تو شمعی هستی در قلبم که خاموشت نخواهم کرد

 

فراموشم نکن هرگز فراموشت نخواهم کرد

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 18:35  توسط فرهاد  | 

 

کاش در دهکده عشق فراوانی بود

 

توی بازار صداقت کمی ارزانی بود

 

کاش اگر گاه کمی به هم لطف میکردیم

 

مختصر بود ولی ساده و پنهانی بود

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 9:22  توسط فرهاد  |